X
تبلیغات
بیا تو طنز , طنز و تبسم , joke

بیا تو طنز , طنز و تبسم , joke

طبقه بندی

بهترین دعای دنیا :

اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج

حجم تنهایی تو بیشتر از بودن ماست

 برای صرفه جویی در وقت شما برترین مطالب با رنگ قرمز مشخص شده اند

 این وبلاگ به آدرس زیر منتقل شد

http://tanzotabasom.ir/

 

دنبال کردن ما در فیس

دنبال کردن ما در گوگل پلاس

دنبال کردن ما در توییتر

 

>>

داستانهای جالب و خواندنی(dastan)

>>

اس ام اس

>>

جوکستان(jokestan)

>>

معما و تست هوش

>>

طنز تصویری

>>

متفرقه

>>

برترینها

 شرایط تبادل لینک با ما 

ترکه میره جنگ 
میشه فرمانده 
داداشش شهید میشه.
با بیسیم بهش میگن لااقل جنازه داداشتو برگردون عقب ، میگه اینا همشون داداشای من هستن ، کدومشونو بیارم ؟ 
آره !!! اینبار جوک نبود ( به یاد حمید و مهدی باکری) 


«من مات و لم يعرف امام زمانه، مات ميتةً جاهليةً»

هر كس بميرد ولي امام زمان خويش را نشناسد، همچون مردگان جاهليت از دنيا رفته


فارس نزاد پرست نیست (مگه کوروش نزاد پرست بود؟) رشتی بی غیرت نیست(مگر میرزا کوچک خان بی غیرت بود؟) مازندرانی کله ماهی خور نیست(مگر نیما کله ماهی خور بود؟) لر هالو نیست(مگه لطف علی خان هالو بود؟) ترک زبان عر عر نمی کنه(مگه شهریار عر عر می کرد؟) قزوینی همجنس باز نیست(مگر علامه دهخدا همجنس باز بود؟) خراسانی بادیه نشین و بدوی نیست(مگر دکترشریعتی بادیه نشین بود؟)
بلکه اینان ستونهای ایرانند‎. وقتی داریم از داخل ستونها رو خراب میکنیم دیگه نیازی به دشمن خارجی نیست.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اسفند 1391ساعت 12:12  توسط دلفین 

مادر

یه روز یه جای سوختگی کوچیک روی زانوم دیدم

به مامانم گفتم : این جای چیه؟
گفت : حدودا 6-5سالت بود؛شلوارک پات بود
چهارشنبه سوری هم بود،با پسرعموهات رفتی از روی آتیش پریدی!
گفتم : آهان... پس اونجا سوخته!
گفت : نه اونجا نسوختی،اومدی خونه خودم با قاشق سوزوندمت
که دیگه بی اجازه جایی نری ..!

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1392ساعت 14:38  توسط دلفین  | 

پدر عشق بسوزه

یه بار دختر همسایمون سنتور میزد صداش میومد کلی عاشقش شدم،
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
بعدا فهمیدم داداشش بوده کمرم شکست !!!

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن 1392ساعت 21:34  توسط دلفین  | 

بابا مامانه ما داریم!!!!!!!!!!!!!!!


از خواب پا شدم دیدم کسی خونه نیست زنگ زدم به بابام
میبینم کلی صدای جیغ و داد و سوت میاد!
میگم: بابا! کجایین؟؟
بابام با خوشحالی :
ما اومدیم شهرِ بازی! تو مگه باهامون نیستی؟همش مایۀ دردسریاااا!
مامانم از اونور تلفن:
اوااا خاکِ عالم! یادم رفت بهش بگم!حالا بگو پاشه بیاد!

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1392ساعت 17:16  توسط دلفین  | 

مطالب قدیمی‌تر